افسانه آزادی اینترنت .

#صدای_آمریکا در عکسنوشت فوق تیتر زده:
” اینترنت آزاد و رسانه های مستقل دشمن شماره یک نظام جمهوری اسلامی ”
در باب این مورد نکاتی را باید توجه کرد:
در مورد رسانه های آزاد که ما در داخل کشور کلی روزنامه و سایت متعلق به جریان‌های مختلف فکری و سیاسی در کشور داریم و البته منکر مشکلات هم نیستیم که باید برطرف شوند.
ولی شوخی اینترنت آزاد دیگر چه صیغه ای است؟ اگر #اینترنت آزاد بود پس چرا صدای جریان #انقلاب_اسلامی را در آن خفه میکنند؟ مثلا آیا کسی می‌تواند اسم یا عکس #قاسم_سلیمانی را در امثال اینستا منتشر کند؟ البته اگر منظورشان از اینترنت آزاد رباتهای سعودی و اسرائیلی و آلبانی نشین هستند که حتما که هر ایرانی باشرفی آنها را دشمن خودش می انگارد…
عجیبتر اینکه ایران آزاد و مستقل را در قفل و زنجیر کشیده و شیخ نشینهای حاشیه خلیج فارس را سفید کرده است… دروغ از این بزرگتر؟ کشوری که در آن میانگین سالانه یک انتخابات برگزار می‌شود و میانگین مشارکت مردم از متوسط کشورهای اروپایی بالاتر است و هزاران سایت و روزنامه و مجله با گرایش‌های مختلف در آن منتشر میشود را میتوان با عربستان و امارات و قطر و … مقایسه کرد؟!
واقعیت این است که یکی از بزرگترین جنگهای رسانه ای و شناختی را داریم تجربه می‌کنیم و کشته ها خواهیم داد… و اگر مقاومت کنیم انشالله فتح در پیش است.

عزیز نجف پور آقابیگلو

اختلال در جامعه پذیری مجازی

اجتماعی شدن فرآیندی است که برای افراد در جامعه رخ می‌دهد. ساختارهای اجتماعی به همراه افراد جامعه فرآیند اجتماعی شدن تک تک فردها را سامان می‌دهند. فضای مجازی یک فضای زیست اجتماعی است و وقتی فضای مجازی یک جامعه متفاوت از ساختارهای اجتماعی مرسوم آن جامعه توسعه می یابد، تک تک افراد در تعارضاتی عمیق، اجتماعی می‌شوند و هرچقدر بنیه اجتماعی فرد ضعیف تر باشد، آشفته تر میشود چرا که از یک سو، جامعه مجازی معنا و سبکی بدو القا می‌کند و از سوی دیگر جامعه غیرمجازی معنا و سبکی دیگر… بزرگترین قربانیان این تعارض کودکان و نوجوانان هستند که به کم_درکی متقابل با والدین و بزرگترها و در کل با جامعه می‌رسند…
ما کودکان و نوجوانان دهه ۸۰ را از ابتدای سال ۹۰ در عالم مجازی ای رها کردیم که نه آنها و نه خودمان با آن عالم آشنا نبودیم و برای همین امروز ایشان را دیگر نمی‌شناسیم… برای اینان که جوانان امروز شده اند، دیگر تعهد اجتماعی معنای روشنی ندارد… آمبولانس که آتش می‌زند برایش مهم نیست که شاید پسر همسایه شان در آن بوده باشد… چرا که بیش از آنکه با او تجربه زیسته داشته باشد با شخصیت‌های گروه بی تی اس زیسته است.
ما هزینه این رهاسازي غیرمسئولانه مان را بیشتر از اینها خواهیم داد… زامبی هایی آفریدیم شبیه فیلم‌های تخیلی…

التقاط عدالتخواهانه، مسلخ عدالت واقعی

عزیز نجف پور آقابیگلو

فعال سابق جنبش عدالتخواه دانشجویی

این نوشته در ایام انتخابات مجلس یازدهم و به مناسبت حضور برخی از دوستان سابقم در جنبش عدالتخواهی دانشجویی در  رقابتهای انتخابات مجلس یازدهم، تدوین شده بود که ترجیح دادم اصل آن را در دوران پرتلاطم سیاسی که عموما افراد فرصت تاملات نظری جدی ندارند، انتشار ندهم. الان هم که کشور گرفتار کرونا شده است و عموم توجهات به رفع این بلا متوجه است امیدوارم که فرصتی برای تامل در مفاد این نوشته مهیا شود.

  • در نگاه شیعی، عدالت یکی از اصول دین است نه همه دین… طبعا مکتب تشیع معتقد به حسن و قبح ذاتی است و البته با معتزله هم فاصله دارد چرا که عقل انسان همیشه با غیبی مواجه است که انکشاف آن کار وحی است و عقل انسان به تنهایی نمیتواند به صورت کامل معنای عدالت و مصادیق آن را کشف کند و در فهم دقیق معنای عدالت و پیروی از آن، اضطرارا به وحی و متعاقبا نبی و امام و ولی محتاج است. غرض اینکه انسان مسلمان از چارچوب وحی و دین به عدالت و سایر امور عالم مینگرد و دین را منظومه ای میبیند که عدالت یکی از ارکان مهم آن است نه همه آن. دین هم با توحید شروع میشود نه با عدالت. “لا اله الا الله” شرط اسلام است. از این رو ما عدالتخواه کافر هم میتوانیم داشته باشیم که در عین اینکه جایگاهش در دوزخ است ولی معنا و مصداق عدالت در نگاه ایشان با نگاه اسلامی عموم و خصوص من وجه است. فرق نهضت امام خمینی با حرکت حزب توده را هم اینجا باید جستجو کرد. فارغ از ابعاد وابسته گی سیاسی و امنیتی حزب توده به شوروی سابق، طیف وسیعی از اعضای حزب توده، با سودای عدالت و ظلم ستیزی و مقابله با فساد بدان پیوسته بودند و البته به سایر ارکان پارادایمی کمونیستم هم تن داده بودند. مرحوم شریعتی بسیاری از جوانان مسلمان را که در جستجوی عدالت مارکسیست شده بودند، بنا به تفسیر عدالتخواهانهای که از دین انجام داد، دوباره به اسلام برگرداند.

امام خمینی ره هم قبل از اینکه عدالتخواه باشد، موحد و مسلمان است و در سیر الی الله ای که طی میکند، آمده است که مردم را به سمت الله ببرد. البته روشن است که جامعه الهی باید جامعه ای عادلانه باشد و در آن ظلم و فساد جایگاهی ندارد از این رو انسان موحد در عین اینکه بر علیه کفر شوریده است و به توحید فرا میخواند و از معاد میگوید و امامت را تنها راه ضروری سعادت و زیست دینی میشمارد، در عین حال بر علیه ظلم و فساد و تبعیض هم بر میشورد و به اقامه قسط می پردازد. چمران هم عدالتخواه است و چه گوارا هم همینطور… هر دو اشتراکاتی دارند ولی تفاوتهایشان هم فرسنگهاست.

  • انقلاب اسلامی ایران حرکتی در ذیل توحیدگرایی و احیای دین در دنیای کافر مدرن است و اگر مساله مردم ایران صرفا مساله ظلم و فساد و تبعیض و بیعدالتی رژیم سابق بود، بنا به گواهی تاریخ حداقل دو گفتمان و رژیم سیاسی قدرتمند مثل حزب توده و مجاهدین خلق وجود داشتند که به نوعی به دنبال عدالت و مبارزه با ظلم و فساد بودند ولی دیدیم که جریان دینی آنها را برنتابید و مورد استقبال مردم هم قرار نگرفتند. غرض اینکه جریان دینی و توده مردم مسلمان ایران در پارادایم دینی به عدالت مینگریستند و متعاقبا نوع خاصی از عدالت یعنی عدالت اسلامی را البته در کنار سایر ارکان پاردایم دینی، مطالبه میکردند.
  • جمهوری اسلامی حکومتی است که در ذیل پارادایم انقلاب اسلامی تاسیس شده و ماموریت پیگیری اهداف و ارزشهای انقلاب اسلامی را دارد. مجلس شورای اسلامی قلب قانونگذاری جمهوری اسلامی برای تحقق اهداف و ارزشهای انقلاب اسلامی و مدیریت کشور است. اگر قرار باشد جمهوری اسلامی در عمل، اهداف و ارزشهای اسلامی را پیجویی نکند همان مصداق حکومت طاغوت خواهد بود.
  • در دوره اخیر انتخابات مجلس لیستی به نام عدالتخواهی انتشار پیدا کرد که افراد مختلفی از پارادایمهای گوناگون گفتمانی صرفا حول عنوان “عدالت” دور هم گرد آمده بودند. فارغ از اینکه بنده در صداقت برخی اعضای این لیست در عدالتخواهی شک دارم ولی آنچه بارز است تکثر پارادایمی حاکم بر این لیست است. برخی افراد لیست سابقه زیست در پارادیم امام و رهبری دارند برخی دیگر علقههای بهاری دارند و برخی دیگر پستمدرن و برخی در پاردایم لیبرالی و برخی اصلاحطلب…. در بیانیه اول که این لیست تحت عنوان حداد-عارف منتشر کردند اسامی افرادی چون زائری و مجید حسینی دیده میشد که منش فرهنگی شان به لیبرالیزم نزدیک تر است و مثلا به طور مشخص حامی حجاب اختیاری هستند. اینگونه هم نیست که اینها همدیگر را اتفاقی پیدا کرده باشند بلکه مشخصا دوستانی چون شهبازی و اشتری و برخی دیگر که رد صلاحیت شدند ولی در شکل گیری این جمع نقشی پررنگ دارند، این جمع را مهندسی و دور هم جمع کرده اند و طبعا چارچوب کلی بیانیه حداد-عادف هم کار همین دوستان است. پندار ایشان این است که هر کسی با هر رویکرد پارادایمی و با هر معنایی از عدالت و مصادیق آن، میتواند وارد مجلس شورای اسلامی جمهوری اسلامی انقلاب اسلامی ایران شود… یحتمل اگر کمونیستها هم امکان شرکت در انتخابات ایران داشتند به دلیل رویکرد عدالتخواهانه در لیست آقایان قرار میگرفتند. پس اینگونه میتوان صورتبندی کرد که چارچوب نظری کلی این آقایان انقلاب اسلامی نیست بلکه عدالتخواهی به معنای عام است و در سایر عناصر پارادایمی انقلاب اسلامی هم در ظاهر امر هم ساکت هستند. مثلا در مواضع و برنامه های منتشره این لیست، تقریبا توجه جدی ای به حوزه فرهنگ دیده نمیشود در حالی که انقلاب اسلامی از آنجا که انقلابی توحیدی است طبعا مهمترین دلالتش در حوزه فرهنگ است و رویکرد رهبری در طی دو دهه گذشته علاوه بر تمرکز جدی بر حوزه فرهنگ، به فراتر از آن یعنی مهندسی فرهنگی تمام ارکان و حوزه های راهبردی جمهوری اسلامی، تاکید جدی داشته است. پرسش این است که این رویکرد دکترینال رهبری در کجای این اولویتها و برنامه های عدالتخواهان تجلی پیدا کرده است؟ آیا منتقدین حق ندارند رویکرد عدالتخواهی این افراد را متفاوت از عدالتخواهی انقلاب اسلامی بدانند؟
  • دقت کنیم که یکی از مشکلات اصلی جریان احمدی نژاد هم همین بود. احمدی نژاد با شعار عدالت و مبارزه با فساد، به مرور از سایر ارکان پارادایمی انقلاب اسلامی مثل تربیت دینی و ولایت چشم پوشی کرد و این انحراف نظری ریشه مشکلات بعدی او گردید. به نظر میرسد این مشکل نظری در بین « برخی» عدالتخواهان هم جاری باشد فلذا عجیب نیست که نه تنها با احمدینژاد صفبندی نکرده اند بلکه برخی هنوز هوادار او هم هستند.
  • تصور نکنیم که غفلت از سایر ارکان پارادایم انقلاب اسلامی صرفا به مغفول ماندن برخی حوزه های راهبردی حکمرانی جمهوری اسلامی، خواهد انجامید بلکه به اعوجاجات در برنامه و اقدام تجویزی برای خود عدالت هم منجر خواهد شد. بد نیست که برنامه ای که این آقایان ارائه کردهاند از این حیث بررسی شود. بنده نظر به نیمچه تخصصی که در حوزه فضای مجازی دارم این قسمت از برنامه دوستان را بررسی میکنم: در قسمت برنامه های فضای مجازی لیست عدالتخواهان که عدالت، شفافیت، آزادی و اقتصاد محورهای اصلی آن است، هیچ اشاره ای به شبکه ملی اطلاعات نشده است! در حالی که شبکه ملی اطلاعات در عین صرفه اقتصادی برای کلیت کشور و ارتقای شفافیت، لازمه استقلال مجازی کشور و رفع سلطه و متعاقبا امکان اعمال حاکمیت قانون نظام بر جامعه مجازی ایران است. سیاق نویسندگان این برنامه نشان میدهد که با فضای مجازی آشنا هستند فلذا میتوان اینگونه استنتاج کرد که غفلت از شبکه ملی اطلاعات سهوی نبوده بلکه به “عمد” مورد توجه ایشان قرار نگرفته است و یا آنجا که به حذف تدریجی مردم از فرآیند تصمیم گیری در فضای مجازی اشاره شده، خنثی و بیطرف بودن فضای مجازی و عدم اعمال حکمرانی نظام سلطه در آن پیشفرض گرفته شده است و گویا تنها بازیگران این عرصه، جمهوری اسلامی و مردم هستند در حالی که این مغلطه ای است که بیشتر جریان تکنوکرات در توجیه رفتارهای نادرست خود انجام میدهد. برجسته سازی مساله فیلترینگ هم به بهانه آزادی، شاهد دیگری بر انحراف گفتمانی این دوستان است. چرا که فیلترینگ در فضای مجازی به سان فرآیند انتظامی و امنیت عمومی در ساحت فیزیکی است و امری معمول در تمام دنیاست و حکومتها حسب قوانین اقدام به فیلترینگ میکنند. البته حتما که نظام فیترینگ کشور ما همانند همه کشورهای دنیا در سازوکار و شاخصها و مصادیق واجد اشکالاتی است و باید اصلاح و ارتقا یابد، ولی باید توجه کرد که مساله امروز کشور ما مساله فیلترینگ نیست و اتفاقا دوقطبی مجعول فیلترینگ-آزادی بازی روانی جریان دولت وابسته گرای اعتدال برای عدول از موظفی شان در حوزه حکمرانی فضای مجازی است. در حالی که امروز مساله اصلی کشور حاکمیت فضای مجازی است که به شدت مخدوش و بی قاعده و قانون است و شبکه ملی اطلاعات هم قرار است زیرساخت فنی این حکمرانی باشد. جالبتر اینکه در بند 1برنامه های عدالتخواهان به ارتقای وزارت ارتباطات از نهاد زیرساختی به نهادی زیرساختی-سرویس-محتوایی اشاره شده که مشخص است این نگاه چقدر غیر فرهنگی و همچنین مغایر با سیاستهای کلان ابلاغی و مصوبات شورای عالی فضای مجازی در حوزه شبکه ملی اطلاعات و ابلاغیه صریح رهبری است.(جالب توجه اینکه دولت برای فرار از اتهام کم کاری در شبکه ملی اطلاعات، تلاش میکند با تحریف تعریف شبکه ملی اطلاعات از یک مجموعه زیرساختی و ارتقای تعریف به حوزه خدمات و محتوا، بستری برای توجیه لاف پیشرفت 80درصدی شبکه ملی اطلاعات ایجاد نماید) فارغ از این مغایرت، خواننده محترم را صرفا بدین پرسش توجه میدهم که یک وزارتخانه فنی-اقتصادی-امنیتی که هیچ تخصصی در فرهنگ ندارد چگونه میخواهد متولی سرویس و محتوا شود؟ عجیب تر اینکه ورود صدا و سیما به عرصه مقررات گذاری فضای مجازی که طبق قانون و ابلاغیه رهبری متولی رگولاتوری صوت و تصویر فراگیر است، و اتفاقا در این حوزه هم کوتاهی داشته و نتوانسته عملکردی در سطح حکمرانی سرویس و محتوا داشته باشد، مورد نقد و اعتراض عدالتخواهان خود خوانده است!. یعنی آن چیزی را به صدا و سیما ناروا میدانند که به یک وزارتخانه فنی اقتصادی (و امنیتی)! روا میدارند!
  • محور دیگری که موجب نگرانی جدی میشود، ضعف دانش و اندوخته سیاستگذاری این دوستان بر اساس مبانی انقلاب و عدالتخواهی است. من علیرغم اینکه بزرگوارانی چون جناب شهبازی را افرادی مومن به اسلام و انقلاب و رهبری میدانم ولی ما هم در کشور با فقر ادبیات و مطالعات و تولیدات سیاستی با رویکرد انقلابی و عدالتگستر مواجهیم و هم مروری بر سوابق عدالتخواهان مذکور نشان میدهد که در این حوزه دچار ضعف جدی هستند و توانایی ایشان بیشتر در صحنه رسانه و ژورنالیزم و حرکتهای تبلیغی و ترویجی بوده است (که البته در جای خود بسی ارزشمند است و بنده هم سالهای طولانی در این مسلک فعالیت کرده ام) ولی در حوزه سیاستگذاری و قانونگذاریای که منجر به تامین و تحقق مبانی و شاخصهای انقلاب اسلامی و عدالت اسلامی شود واجد تجربه و دانش لازم نیستند و همین منجر به وادادگی جدی در رقابت با عناصر سیاستی موجود ( که عموما مبتنی بر علم و شاخصهای مدرن که نسبتی با انقلاب اسلامی و عدالت اسلامی ندارد عمل میکنند) خواهد شد. همین بخش فضای مجازی برنامه لیست عدالتخواهان و انحرافات و اشکالاتی که در آن گزارش شد شاهدی بر جدی بودن این مشکل است. غرض اینکه در صورت راهیابی لیست مذکور به مجلس، متن قوانین به نام عدالتخواهی و به کام سرمایه داری و لیبرالیزم خواهد شد.
  • لیست موسوم به عدالتخواهی در حالی منتقد عملکرد ائتلاف اصولگرایان با عنوان ایجاد شبکه انتخاب صوری است، که خودشان همین کار صوری را هم انجام ندادند و صرفا یک جمع کوچک دور هم نشسته و حسب تشخیص خودشان، اقدام به چیدن لیست نموده اند. در حالی طیف گسترده ای از عدالتخواهان در طی حداقل دو دهه اخیر با این دوستان فعالیت مشترک داشته اند ولی ایشان هیچ سازوکاری برای جلب مشورت و نظر ایشان نداشته اند و بسیاری از فعالان عدالتخواه دو دهه گذشته در جریان نحوه بستن این لیست و برنامه ها و اولویتهای اعلامی نیستند.
  • و مواردی دیگر که فعلا مجال نوشتن ندارم و انشالله بعدا خواهم نوشت.

موارد فوق قبل از انتخابات تدوین شده بود و غرض از انتشار متن بعد از انتخابات، بیشتر کمک به جریان انقلاب اسلامی برای تدبیر خود در چهل سالگی انقلاب اسلامی است. گام دوم انقلاب اسلامی مرحله سیاستگذاری و پیاده سازی عملی و عینی آرمانها و اهداف انقلاب اسلامی در تمام حوزههای راهبردی جمهوری اسلامی است. جریان انقلاب اسلامی باید برای تولید ادبیات و تربیت متخصصین آشنا با مبانی و ادبیات سیاستگذاری و قانون گذاری جهت حضور در ساختارهای سیاستی و قانونی و اجرایی کشور تدبیر جدیای بکند. بیانیه گام دوم رهبر انقلاب به نوعی دکترین حاکم بر این اقدامات خواهد بود.

بنده به عنوان یک عضو از جریان انقلاب اسلامی و از فعالان سابق جنبش عدالتخواه دانشجویی، جریان انقلاب را دعوت میکنم در کنار فعالیتهای رسانه ای و ترویجی ای که در جهت تبیین و توسعه گفتمان انقلاب انجام میدهد، در باب سیاستها و برنامه های پیاده سازی مبانی و ارزشهای انقلاب اسلامی و تداوم انقلاب اسلامی تامل نمایند و از این منظر نسبت به تربیت کادرهای استراتژیک همت بگمارند تا اولا امروز پشتیبان راهبردی مجلس در فرآیند قانون گذاری بر اساس مبانی و اهداف انقلاب اسلامی باشند و هم در مسند دیدبانی انقلاب اسلامی به فرآیند قانون گذاری و اقدامات مجلس و دولت، نظارت سیاستی و راهبردی داشته باشند و هم اینکه اگر فردا روزی در مسند مدیریت نشستند، آب به آسیاب لیبرالیزم نریزند.

بدون علوم انسانی اسلامی و بومی، بنای جمهوری اسلامی بر باد است

امروزه بیش از هر زمان دیگری ما نیازمند کسانی در راس مدیریت اجرایی کشور هستیم که درک خوبی از منازعه تمدنی ما با دنیای مدرن در حوزه علم و فناوری و به صورت خاص در حوزه علوم انسانی و اجتماعی،داشته باشند. چرا که علم و فناوری مدرن به نوعی توتم دنیای مدرن است و به هر جا هم می رود فرهنگ و جامعه خود را بنیان می نهد و مایی که بعد از انقلاب 75 به دنبال احیای دین در دنیای مدرن بودیم و فرهنگ و جامعه ای اسلامی را جویا گشتیم، ناگزیر در مقابل این علم و فناوری به صف بندی برسیم. الگوی مدیریت کشور، چه از نوع مدرن و چه از نوع اسلامی-ایرانی آن، نوعی تکنولوژی نرم (در مقابل تکنولوژی سخت) است. البته به عبارت دقیقتر، هر نوع الگوی مدیریتی مجموعه ای از تکنولوژی های نرم در هم تنیده می باشد. تکنولوژی هایی که برخلاف تکنولوژی های ساده، متاخر بر علم (چه علم مدرن و چه علم اسلامی-ایرانی) هستند و از این روست که قبل از داشتن علم اسلامی،صحبت کردن در مورد تکنولوژی اسلامی و به صورت خاصتر، در مورد الگوی مدیریت اسلامی کار سختی به نظر می رسد.

و از این روست که علم دقیقه خوانده هایی که آشنایی کافی و درست با ماهیت علم و تکنولوژی و همچنین نسبت آن با دین و اقتضائیات بومی ندارند، وقتی که با نیتهایی مومنانه به دنبال تدوین الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت (بخوانید تکنولوژی نرم اسلامی-ایرانی) بر می آیند عموما از این نکته غافلند که با خشت و گل علم مدرن، بنا نمودن الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت کشور سودایی ساده انگارانه است. در این مسیر، آگاهی به ماهیت علم و تکنولوژی مدرن و نسبت آن با دین و اقتضائیات بومی،50 درصد حل مساله است. فلذا در دوره ای که ما نرم افزار بومی و دینی کافی برای مدیریت اسلامی-ایرانی کشور نداریم و مجبور هستیم از علوم انسانی و اجتماعی مدرن، که مبانی و غایت و روش شناسی مغایر با مبانی و ارزشهای اسلامی دارند، استفاده گزینشی بکنیم سپردن این فرآیند گزینش به عالمان دیندار و بومی گرا و البته آشنا با ماهیت علم و تکنولوژی، شرط عقل و همانطور که اشاره شد 50 درصد حل مساله است. فلذا مدیریت اجرایی کشور می باید تحت نظارت این طیف، اقدام به سیاستگذاری و برنامه ریزی و اجرا و بازخوردگیری بنماید و نتایج سیاستها و عملکردها توسط ایشان و البته متناسب با شاخصهای دینی و بومی (و باز البته گذشته از شاخصهای دیگری از قبیل کارآمدی و …) بازخوردگیری و بهینه سازی شود.

استفاده ما از علم و تکنولوژی مدرن در فرآیند مدیریت کشور از سر اضطرار است فلذا لازم است که در کنار این فرآیند اقتباس و بکارگیری گزینشی علم مدرن برای مدیریت کشور، در بلند مدت برای تولید علوم انسانی و اجتماعی هماهنگ با معارف و ارزشهای دینی و اقتضائیات بومی، چاره ای اندیشیده شود که همین مهم هم، لزوم همراهی و همکاری عالمان و دانشمندان دینمدار و بومی گرای آشنا با ماهیت علم و تکنولوژی مدرن را در دولت صد چندان می کند. در پاسخ به نیازهای ما در علم و فناوری بومی و دینی(خصوصا در حوزه انسانی و اجتماعی)، عده ای از علم شناسان بر این باورند که علم، نتیجه انباشت اندیشه و تدبر انسانها در مواجهه با مسائل می باشد. مسائلی که در مسیر نیل به خواسته ها و آرمانها و تامین نیازهای جامعه با آنها مواجه می شویم. اگر تلقی فوق را بپذیریم و با این فرض روشن که ما در گفتمان انقلاب اسلامی به دنبال داشتن جامعه ای دینی می باشیم پس باید حلقه دوطرفه نظریه پردازان-عملگران متعهد به دین و اقتضائیات بومی را ایجاد و تقویت کرد. یعنی بدین صورت که عملگران(مسوولان اجرایی کشور)، بر اساس آخرین نظریات صاحبنظران اقدام به عمل مدیریتی بکنند و متعاقبا نتیجه رفتارهای مسوولان اجرایی کشور، توسط صاحبنظران و نظریه پردازان، آسیب شناسی بگردد و تئوریها بازنگری و اصلاح بگردد و نسخه جدیدتر تئوریها، در اختیار مسئولان قرار گیرد و همینطور مسلسل جریان رفت و برگشت در حلقه دوطرفه نظریه پردازان-عملگران انجام بپذیرد تا در عین اینکه رفتارهای مسوولان اجرایی واجد پشتوانه تئوریک و عقلانیت لازم میگردد، ما در بلند مدت شاهد انباشت ادبیات علمی و اصلاح و ویرایش و بهینه سازی نظریات علوم انسانی و اجتماعی بومی و اسلامی هم باشیم. چرا که طلب و سفارش علم و تکنولوژی اسلامی-ایرانی از عالمان و اندیشمندان برای حل مسائل و نیازهای موجود بر اساس شاخصهای اسلامی-ایرانی از طرف مسوولان اجرایی کشور و متعاقبا مصرف تولیدات علمی ایشان،ضامن انگیزش و توانمندسازی بدنه علمی کشور برای تولید علم بر اساس شاخصهای مطلوب است. با این توصیفات، روشن است که ضامن موفقیت گفتمان انقلاب اسلامی، تن دادن به این فرآیند همکاری و تقسیم کار در ذیل حلقه دوطرفه نظریه پردازان-عملگران معتقد به گفتمان انقلاب اسلامی است و در این فرآیند هر کسی باید وظیفه خود را درست انجام بدهد و به نظر می رسد که بحث علوم انسانی-اسلامی و مدیریت کشور بر اساس الگوی ایرانی-اسلامی، الان تنگه احد انقلاب اسلامی است چرا که در هیچ دوره ای نیازهای ما به علوم انسانی و اجتماعی اسلامی و تکنولوژی بومی و اسلامی، اینقدر در توفیق و یا عدم توفیق رویکردهای اسلامی و بومی نظام تاثیر نداشته است. تاسیس و شاید باز مهندسی مراکز مطالعات راهبردی علوم انسانی و اجتماعی، متناسب با کارکردی که ذکرش رفت و متشکل از عالمان و پژوهشگران دینمدار و بومی گرایِ آشنا با ماهیت علم و تکنولوژی مدرن و همچنین آشنا با دین و دلالتهای آن در حوزه علم و فناوری، در تمامی ساختار مدیریت کشور (هم در سطح کلان و هم میانه و هم خرد) یکی از ضرورتهای نظام جمهوری اسلامی در جهت حرکت در مسیر انقلاب اسلامی و نیل به تمدن اسلامی-ایرانی است. سیاستمداران بنا به اقتضای حوزه عمل سیاسی تا حدود زیادی تمرکز و انرژی خود را صرف منازعه کسب و حفظ قدرت می کنند و فرآیند مدیریتشان هم عموما سیاست­بار (بر وزن نظریه بار) است. ولی سیاست­مدار انقلاب اسلامی باری دوچندان بر دوش دارد. چرا که اگر هدف و انگیزه خود از سیاست­ورزی را فراتر از کسب قدرت و بلکه تحقق اهداف و ارزشهای دینی و همچنین تدبیر کشور می انگارد، ناگزیر باید به فرآیندی که ذکر شد تن دهد و در غیر اینصورت نتیجه ای جز نتایج دولتهای سازندگی و اصلاحات به بار نخواهد آورد.تقریبا همان اتفاقی که در دولت نهم و دهم رخ داد و البته در قوه قضائیه، مجلس شورای اسلامی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، صدا و سیما و سایر قسمتهای حکومت هم همین روند در حال جریان است. عدم توجه بدین روند، اگر مایه تشتت و آشفتگی و تنش در جامعه دینی ایران نگردد، در بهترین حالت باعث گسترش و تحکیم مدرنیته در کشور خواهد شد. که البته به نظر نگارنده تحقق آن هم دور از ذهن است چرا که زیر بنای اسلامی-شیعی جامعه ایران، در بلند مدت با این نوع مدیریت کشور به تعارض خواهد رسید و نتیجه ای جز تنش و تشنج در لایه های عمیقتر جامعه که به راحتی به سطوح روئین جامعه سرازیر می گردد، حاصل نخواهد آمد. دهه اول انقلاب به علت هزینه بالای جنگ و حجم گسترده تخریبها و عدم امکان رسیدگی به بخش تولید، با رکود بسیار بالایی در کشور مواجه بودیم که فشار زیادی را بر مردم وارد میآورد. مدتی پس از پایان جنگ و اندکی قبل از به روی کار آمدن دولت سازندگی، جلساتی با حضور سران وقت کشور تشکیل شد و در پی چارهجویی برای سازندگی خرابیها و رشد و آبادانی و توسعه کشور، به ایدههای اولیه سیاستهای اقتصادیای که بعدها به برنامه های توسعه انجامید و نرمافزار کاری دولت سازندگی را شکل داد، منتهی گردید. در مقابل این رویکرد، نگرشی مبتنی بر مدیریت کشور مبتنی بر تجربیات بومی که خصوصادر دوران دفاع مقدس حاصل شده بود مطرح شد که در بین سران قوا خریداری نیافت و عملا نگاه غیربومی و الگوی مدیریت مدرن در سرلوحه فعالیتهای کشور قرار گرفت. تلقی بنده این است که دولت سازندگی بالکل معنای الگوی مدیریت بومی و اسلامی بومی را متوجه نمی­شد و یکی از اختلافات مرحوم سید منیرالدین حسینی با هاشمی رفسنجانی هم در اوایل انقلاب هم همین مطلب بوده است. ظاهرا روزی سید منیرالدین پیش هاشمی میرود و به وی می­گوید که با این علم مدیریت و اقتصاد موجود نمیتوان کشور را مدیریت کرد و از ضرورت مدیریت اسلامی و اقتصاد اسلامی سخن می گوید و همین نکته با واکنش منفی آقای هاشمی مواجه می شود و جمله ای بدین مضمون می گوید که امروز سید منیر اوقات ما را تلخ کرده است (ر.ک به خاطرات سیاسی سید منیرالدین حسینی) البته بنده در مفهوم شناسی علم دینی با فرهنگستان هم داستان نیستم و فقط در ذکر ضرورت علم دینی با ایشان همراه می باشم و قصدم فقط توضیح نامانوس بودن معنا و ضرورت علم دینی در نگرش جناب هاشمی بود که بعدها در دولت سازندگی هم ساری و جاری شد و عواقبش را هم دیدیم. البته بگذریم از اینکه امروز حرف دیگری و ژست دیگری می گیرند و گویا اینکه در شرایطی که دروازه های سیاست خارجی کشور در برابر استکبار جهانی شل شده بود و تحریمهای کمرشکن کنونی در آن زمانها اصلا مطرح نبود، قیمت دلار افزایش انفجاری نیافت و به دلیل مشکلات اقتصادی کشور شورشهای اجتماعی (مثل شورش اسلامشهر) در کشور شکل نگرفت. دولت اصطلاحات بر خلاف دولت سازندگی این مباحث را خوب می فهمید ولی از آنجا که مبانی مدرنیته را پذیرفته بود فلذا ترکیب علوم انسانی اسلامی را مفهومی متناقض، غلط و یا حداقل بی معنا می پنداشت. در نگاه تئوریسینهای اصلاحات، علم مدرن جامعیت تام داشت و گذشته از حجیت فیزیک و شیمی در تبیین پدیده های جزئی و همچنین تفاسیر متافیزیکی از این علوم دقیقه در تبیین عالم و کائنات ،علوم انسانی و اجتماعی و حتی نظریات دست چندم آنهاچونان وحی مُنزل بودند و طبعا نقد و مخالفت با تجویزهایی از علوم فوق که با محکمات دین مغایرتی آشکار داشت ، همانند مخالفت با بدهیهات عقلی انگاشته می شد و قال ال”پوپر” و قال ال”وبر” حجیتی همانند قال الصادق ع و قال الباقر ع یافته بود. این در حالی بود که در جامعه غرب، گذشته از تکثری که در فلسفه علم رخ داده است ما شاهد تکثر در نظریات علمی و متعاقبا تغایر و تضاد جدی در تجویزهای سیاستی و برنامه ای منتج از آنها بوده و هستیم و البته نفس این تکثر و عدم اطلاق در حوزه علم، عملا در جامعه علمی غرب امری پذیرفته هم می باشد و هیچ کسی مبانی و نظریات علمی خود را مبرای از نقد نمی انگارد که روشنفکران جامعه ما اینچنین بر علوم انسانی غربی تعصب و ابتنا دارند. فلسفه پارادیمی علم نمونه ای از این تکثر و عدم اطلاق در جامع علمی غرب است. خودانتقادی­ سعید حجاریان در باب اشتباه بودن استفاده از نظریه سلطانیزم در تحلیل جامعه ایران، نمونهای از اعتراف به نگرش فوق بود که بعداً اذعان شد. اما در دولت دکتر احمدی نژاد اتفاق دیگری افتاد. دولت ایشان باانگیزه تحقق آرمانهای دینی و انقلابی در جامعه و براساس تاملات و تفکرات محدود به حلقه خاص اطرافیان رئیس جمهور، تجویزها و برنامه های خاصی را در پیش گرفت که بعضا توفیقات مقطعی خوبی هم یافت. ولی مگر با تاملات چند ساله چندنفر علوم دقیقه خوانِ باهوش و باذکاوت، می­توان جای خالی علوم انسانی و اجتماعی اسلامی را پر کرد؟ و متعاقبا مگر می­توان به توفیقات بلند مدت و پایدار دست یازید؟ علوم انسانی و اجتماعی غربی حداقل 400سال سابقه فعالیت مستقیم علمی در پشت سر دارد و گذشته از آن، میراثدار تمدن یونانی و رومی و سنت یونانی-مسیحی(مدرسیان) است که بالای 2000سال قدمت دارد و الان هم میلیونها دانشمند در قالبهای هزاران موسسه آموزشی و پژوهشی در سراسر جهان در حال کاوش و فعالیت جدی در سنت علمی غرب جدید هستند و خروجی آنها دستمایه سیاستگذاری و برنامه ریزی و جامعه سازی مدیران جوامع میگردد و سر ریز تمدنی آنها، جامعه ما را دچار تلاطم مینماید و در این بین یک حلقه محدود از علوم دقیقه خوانان صرفا با اتکا به هوش و ذکاوت و تجربه شخصی خود میخواهند که هم در مقابل این هیمنه تمدنی غرب بایستید و تلاطمها را بخوابانند و هم تولید علم کنند و متعاقبا الگوی مدیریت و فناوری فراهم می آورند و هم اینکه صاحبنظران را توجیه کنند و با خود همراه سازند و در نهایت هم انتظار توفیق عملکردهای خود در خَلق این بوم نقاشی تمدن اسلامی-ایرانی باشند! … مشخص است که تصویر این بوم نقاشی تصویری کج و معوج بیش نخواهد بود که البته این مساله هم برای خیلی ها از نزدیک قابل تشخیص نیست بلکه باید از آن فاصله زمانی گرفت تا تعارضات درونی و نتایج غیرمطلوب آن نمایان گردد. البته بی انصافی هم نباید کرد… چرا که دولت احمدی نژاد در مواردی چند کوشید تا همت عالمان را برای تولید نرمافزار برای دولت اسلامی به کار گیرد ( فی المثل در خلال تدوین برنامه پنجم توسعه) ولی از طرف عالمان و اندیشمندان اسلامی و بومی گرا هم ظاهراً حرکتی جدی برنخاست و دولت با درک این نکته که دراین منازعه ظاهراً تنها یَل میدان است، بیش از پیش به نخبگی خود اطمینان یافت. عدم اهتمام اندیشمندان اسلامی در ارایه نظریات مبتنی بر مبانی بومی و اسلامی، حجت را بر دولت تمام کرد که در این خط مقدم مدیریت کشور تنهاست و نمی تواند منتظر کسی بماند. با این توجه، من یکی از ابعاد مشکلات دولت احمدی­­نژاد را از این منظر تحلیل می کنم. دولت مهرورزی جریانی است که در برخی موارد درکی عمیقتر از مشکلات کشور دارد و می کوشد تا در موضع خط مقدم مدیریت کلان کشور پاسخی مناسبتر از پاسخ جریانهای دینمدار موجود، به چالشها و مسائل کشور ارایه بدهد. فی المثل احمدی نژاد با هوشمندی تمام فهمید که با گشت ارشاد نمی توان مساله حجاب را حل کرد و البته خود وی هم نتوانست پاسخی فراتر از اقتضائیات پراگماتیک بدین مساله بدهد چرا که نمی دانست که بدون علوم انسانی و اجتماعی اسلامی، در بلند مدت محکوم به شکست است و البته اشتباه اصلی و به عبارتی بزرگترین کوتاهی دولت مهرورزی این بود که سازوکاری برای تولید علوم انسانی اسلامی و حداقل برای رفع اصولی نیازهای موجود مدیریتی، طراحی نکرد و تن به عملگرایی ای تام داد. دولت احمدی نژاد با توجه به پتانسیل بالای انگیزشی و اجرایی، اگر این حلقه دوطرفه نظریه پردازان-عملگران را ایجاد و تقویت می کرد بی شک ما الان در مسیر نیل به اهداف انقلاب و تمدن اسلامی-ایرانی یک قدم جلوتر بودیم و از بسیاری آسیبها و هزینه ها هم پرهیز می کردیم. قطار انقلاب در حال حرکت است و باید منتظر بود و دید که آیا دولتهای بعدی به اضطرار علوم انسانی بومی و اسلامی پی خواهند برد و اینکه برای تولید علوم انسانی اسلامی و بومی و متعاقبا مدیریت اسلامی- ایرانی کشور چه طرحی خواهند افکند.

 

عزیز نجف پور آقابیگلو

مشاور سابق شورای تحول و ارتقای علوم انسانی شورای عالی انقلاب فرهنگی

مسوول سابق دبیرخانه شورای اسلامی شدن دانشگاهها و مراکز آموزشی

معاون راهبردی شورای بررسی متون و کتب علوم انسانی

حفظ و احیای فرهنگهای متکثر ایرانی، اصلی ترین راهبرد فرهنگی انقلاب اسلامی در دنیای مدرن است

جامعه ایران همانند زربفت هزارپارچه ای است که در آن فرهنگهای متکثر قومی و محلی توسط تارهای مستحکم هویت ایرانی به هم پیوند یافته اند و فرهنگ ایرانی را شکل داده اند. به شکلی که هر پارچه آن قسمتی از “کلّ” فرهنگی اش را تشکیل می دهد و اگر یکی از این فرهنگها حذف شود هم ماهیت این “کلّ” تغییر خواهد کرد و دیگر نمی توان آن را “کلّ” نامید و هم هویت سایر فرهنگهای بومی دچار دگردیسی خواهد شد چرا که در یک “کلّ” خاصیت تک تک اجزا هم متحول می گردد.
مشترکات فرهنگهای متکثر ایرانی، اعم از اشتراکات جهانشناختی، دینی، رسوم و آداب و … ، در کنار تجربه تاریخی مشترک از شادیها و غمها و امیدها و شکستها و رنجها و تلاشها همه و همه در طول تاریخ هویت ایرانی را سامان بخشیده است.
خصوصیاتی چون وحدت گرایی فلسفی، اعتقاد به دین اسلام و معنویت گرایی، عدالتخواهی و ظلم ستیزی، جمعگرایی فرهنگی و پیوستگی و محبت اجتماعی و … عناصری عموما مشترک در فرهنگهای ایرانی هستند که همانند نخ تسبیحی کلیت هویت ایرانی را قوام داده اند.
از این رو هویت طلبی فرهنگهای اصیل ایرانی، در ذیل هویت طلبی اصیل ایرانی است آن هم در دوره ای که فرهنگ غرب، نه تنها از طریق کانالهای فرهنگی خود، بلکه از طریق ساختارها و تکنولوژی جدید و عملکردهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خودمان هم هویت اصیل ایرانی را دچار دگرگونی می کند و به تقویت فرهنگ مدرن دامن می زند.
فرهنگ مدرن به دنبال یکسانسازی فرهنگی در کل جهان است و می رود تا تمام فرهنگهای غیر خود را در خود هضم کند البته تقلاهای بومی گرایانه بسیاری از جوامع دیگر هم در برابر این هیمنه و هجمه فرهنگ غرب کار به جایی نبرده است و در بهترین حالت به مدرنیته بومی آن جوامع منجر گشته است. مثل مدرنیته ژاپنی، چینی، کره ای، هندی، آفریقایی و … که همه آنها امروزه صورتهای متکثری از فرهنگ مدرن را تشکیل داده اند و در عین حفظ برخی ظواهر و نمادها و سمبلهای خود، مبانی و زیربنای فرهنگی خود را از دست داده و تسلم مدرنیته شده اند.
از این روست که انقلاب اسلامی ایران اهمیتی صد چندان پیدا میکند که متفکری چون فوکو که به دنبال شکستن هیمنه مدرنیته است، از منظر خود به ستایش انقلاب ایران می پردازد چرا که این انقلاب در سطح مبانی و ذات خود با فرهنگ مدرن مغایرت و تفاوت دارد و بر دوش فرهنگهای اصیل ایرانی شکل گرفته و قوام یافته است. بررسی تاریخ انقلاب نشان می دهد که اقوام و فرهنگهای مختلف کشور با شکلها و زبانها و روشهای متفاوت، و البته به شکلی هماهنگ و همسو، شعارهای اصلی انقلاب یعنی استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی را ندا داده اند و همین روند را در جریان دفاع مقدس هم به منصه ظهور گذاشته اند. لشگرها و گردانهای خراسان و آذربایجان و لرستان و مازندران و … همگی در پشت یک خاکریز و به پیروی از یک رهبری دینی به دفاع از انقلاب اسلامی و تمامیت ارضی ایران پرداخته اند و در کلیت این دفاع تفاوتی با هم نداشته اند و به اختلافی هم برنخورده اند.
این موارد موید این ادعاست که انقلاب اسلامی ایران بر دوش فرهنگهای اصیل ایرانی شکل گرفته و قوام یافته و تابحال هم دوام یافته است فلذا حفظ و گسترش روشمند این فرهنگها، پویایی هویت ایرانی را در پی دارد و خودبخود به تقویت گفتمان انقلاب اسلامی منجر می گردد.
از این رو در جهانی که فرهنگ مدرن هیمنه و سیطره ای تام یافته است اگر به دنبال تداوم انقلاب اسلامی هستیم چاره ای جز احیای روشمند فرهنگهای متکثر ایرانی که در ذیل هویت واحد ایرانی به وحدت می رسند، نداریم.
متاسفانه آن چیزی که خصوصا از اوایل دولت سازندگی شروع شد و امروزه در اکثر دستگاههای فرهنگی کشور هم نهادینه شده است گسترش و بسط فرهنگ طبقه متوسط مدرن می باشد که فرهنگهای اصیل ایرانی را به فرهنگی کهنه، عقب مانده، درجه دو و … تقلیل می دهد. راز برخوردهای غیراخلاقی امروز با زبانها و لهجه های غیرتهرانی ( اعم از فارسی غیر تهرانی، ترکی، کردی و …) را هم باید در همین مساله جستجو کرد. چرا که همه دستگاههای فرهنگی کشور در خدمت گسترش فرهنگ طبقه متوسط مدرن تهران نشین در آمده اند و هر مجموعه دیگری از سبک زندگی، پوشش، آداب و رسوم، زبان، گویش و لهجه که با منویات این طبقه نسازد، اگر بکوشد که خود را از گوشه موزه های دنیای جدید به متن زندگی مردم بکشاند محکوم به تمسخر و تحقیر و تحدید است.
نکته مهمتر اینکه فرهنگ بازتولیدی این طبقه، در عین حال که نسبتی با هویت ایرانی ندارد و مقومی بر گفتمان انقلاب اسلامی نیست که هیچ، بلکه با هویت ایرانی و فرهنگ انقلاب اسلامی هم به تقابلی سخت می رسد.
از این رو، گذشته از لزوم عدالت فرهنگی و همچنین لزوم اجرای اصول 15و 19 قانون اساسی، جمهوری اسلامی اگر به دنبال تحقق آرمانهای فرهنگی انقلاب اسلامی است باید بر بازخوانی و احیای فرهنگهای متکثر ایرانی همتی والا بگمارد تا در این دنیای جدید از ریشه ها جدا نیفتد و بتواند مسیر انقلاب اسلامی را در لابلای سنگلاخهای فرهنگی غرب، پیدا کند و ره به منزل برساند.
ناگفته پیداست که اگر این کار توسط دلسوزان انقلاب و نظام انجام نشود طبعا مدیریت این میل قدرتمند هویت جویی اقوام ایرانی، به دست کسانی خواهد افتاد که لزوما به اهداف و مصالح کشور و نظام پایبند نیستند. تقویت رویکردهای پانیستی و تجزیه طلبانه خصوصا در طی سالهای اخیر و تمرکز جدی مراکز مطالعات قومیتی آمریکا بر تئوریزه کردن شکافهای قومیتی در ایران، نمونه ای از مورد فوق است. یعنی اینکه اگر از فرصت تکثر اقوام در ایران استفاده نشود تبدیل به تهدید خواهد شد.
تاکید رهبر انقلاب بر رسمیت بخشی به تکثر و تنوع فرهنگهای ایرانی و فرصت بودن این تنوع و متعاقبا طرح مسابقه و رقابت در بین اقوام در تحقق آرمانهای انقلاب، شاهدی بر لزوم اهتمام به بازخوانی و احیای فرهنگهای اصیل ایرانی است.(ر.ک سخنرانی مقام معظم رهبری در جمع مردم کردستان، اردیبهشت 1388)
مثلا ایشان می فرماید: « نظام اسلامى تنوع اقوام را در كشور بزرگ و سرفرازمان يك فرصت ميداند. سنتهاى مختلف، آداب و عادات مختلف و استعدادهاى گوناگون و متنوع، يك فرصت است كه اجزاء گوناگون اين ملت بتوانند يكديگر را تكميل كنند» (همان)
برای برای مدیریت فرآیند هویت جویی اقوام ایرانی در ذیل هویت ایرانی و مقابله با رویکردهای پانیستی راهکارهایی چند به شرح ذیل پیشنهاد می گردد:
1- تدوین سرفصلها و منابع درسی در مدارس برای آموزش زبان و ادبیات بومی از طریق تشکیل ستادهایی متشکل از فعالان فرهنگی مومن و معتقد به هویت اصیل ایرانی و گفتمان انقلاب اسلامی
2- آموزش و تربیت مدرسین زبان و ادبیات فرهنگهای ایرانی از بین فعالان فرهنگی مومن و معتقد به هویت ایرانی و گفتمان انقلاب اسلامی
3- تاسیس پژوهشکده های بازخوانی و تدوین و ارایه تاریخ، فرهنگ و مفاخر اقوام و فرهنگهای ایرانی و تبیین نقش اقوام ایرانی در تکوین هویت ایرانی
4- تاسیس فرهنگستانهای زبانهای اقوام ایرانی( ترکی، کردی، عربی …) در کنار فرهنگستان ادب فارسی جهت انتقال مرجعیت زبانهای قومی از خارج کشور به داخل و احساس قدرت فرهنگی اقوام ایرانی در قبال همزبانان خود در سایر کشورها و همچنین صدور فرهنگی اقوام از داخل به خارج
5- احیا و تقویت توان فرهنگی شهرها و استانها در مقابل پایتخت و سلب تمرکز فرهنگی از تهران و ارائه اختیارات و امکانات فرهنگی بیشتر بدانها
6- بازسازی فرهنگی و اجتماعی کشور، خصوصا پایتخت و دستگاههای فرهنگی بر اساس ویژگیها و شاخصها و نمادهای فرهنگهای متکثر ایرانی
7- بازخوانی و گزارش تفصیلی سابقه و فعالیتهای اقوام و فرهنگهای ایرانی در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و تداوم انقلاب در سالهای پس از جنگ
8- جلوگیری از تقلیل فرهنگ و هویت ایرانی به تک فرهنگ فارسی و تاکید بر سهم همه فرهنگهای ایرانی در تکوین هویت ایرانی
9- پرهیز از بازخوانی فرهنگهای ایرانی بر اساس نگرش و شاخصهای مدرن و یا به صورت سطحی و غیر روشمند
طبیعی است که راهکارهای فوق خیلی کلی تدوین شده و برای تبدیل شدن به برنامه باید نگاهی جامع بدانها بگردد و تمامی ملاحظات و جوانب در نظر گرفته شود.

عزیز نجف پور آقابیگلو

اصل منازعه در انتخابات دهم بر سر چه بود؟

رفتارهاي ميرحسين موسوي بعد از انتخابات به هيچ وجه براي بدنه انقلابي جامعه قابل پيش‌بيني هضم نبوده است. ميرحسين موسوي برخلاف شعارهاي خود (كه البته در طي ايام انتخابات چندين بار دچار تطور گرديد) در عمل به اصول انقلاب اسلامي ملتزم نماند و با رفتارهاي غيرقانوني و غير مصلحت‌آميز و همچنين خروج از ولايت رهبر وقت انقلاب، (يادداشت دكتر شجاعي زند در مورد عملكرد موسوي بعد از انتخابات) اثبات كرد كه مدعيات جناب علي‌ مطهري مبني بر شذوذات ذهني ايشان (مصاحبه علي مطهري را ببينيد) درست است و سابقه خط امام ايشان نه به خاطر اعتقاد به انديشه‌هاي امام و ولايت فقيه بلكه به خاطر احساس نزديكي بين تحليل‌ها و رويكردهاي خود با امام در همان ايام بوده است. همانگونه كه جناب تاج‌زاده در مصاحبه با دوستان آينده در توصيف رابطه خود با امام اشاره كرده بودند.

به زعم بنده ميرحسين موسوي عِده و عُدّه كافي براي انگيزش، طراحي و اجراي رخدادهاي ماههاي گذشته را نداشته است و براي بروز رفتارهاي اخير عملاً با چندين جريان گره خورده است و به عبارت دقيق‌تر اتفاقات قبل و بعد انتخابات متأثر از اتحاد و عمل منسجم چهار جريان سياسي بوده است: 1- جريان هاشمي 2- جريان مجمع روحانيون 3- جريان ليبرال 4- جريان ميرحسين موسوي. البته فضاسازي و اقدامات رسانه اي و امنيتي قدرتهاي خارجي و اشتباهات حكومت و احمدينژاد و … هم جاي خود را دارد.

هاشمي رفسنجاني در اوايل دهه هفتاد با انگيزه بازسازي خرابيهاي جنگ و توسعه و سازندگي كشور به سمت استفاده از علوم و تجربيات دنياي مدرن و تعامل بيشتر با نظام اقتصاد جهاني كشيده شد. البته اين گرايش علمي‌ـ‌مديريتي از تحول نگرش جناب هاشمي نسبت به دين و مدرنيته هم متأثر شده بود.

گسترش فاصله طبقاتي، گسترش فرهنگ مدرن در فضاي جامعه خصوصاً در ميان مسئولان كشور، بازسازي و تحول ساختار اجتماعي و معماري شهري بر اساس شاخصه هاي مدرن و .. همه و همه از نتايج تحول نگرش جناب هاشمي و اطرافيان ايشان به شمار مي‌آمد. طبيعي است كه اين تحول، در حوزه انديشه سياسي هم تأثيرگذار بشود هر چند كه سالها بعد خود را به نمايش گذاشت. گرايش به سمت آزادي اجتماعي و سياسي مدرن تحولي است كه هم اكنون در پاراديم حاكم بر جريان هاشمي مشهود است و طبيعي است كه اين مسئله با اصل ولايت فقيه تعارض پيدا بكند. با اين توضيحات شايد بتوان معناي اين جمله هاشمي را كه به نقل از يكي از هواداران ايشان شنيده‌ام بهتر فهميد كه گفته بود «ما قباي ولايت فقيه را بر تن امام برازنده مي‌ديديم ولي الان بايد كمي آن را كوچكتر و تنگتر كنيم».

به زعم نگارنده تفاوت نگرش علمي-مديريتي رهبري با جناب هاشمي و به تبع آن جريان اصولگرايان و جريان كارگزاران يكي از نقاط اصلي منازعه در انتخابات اخير بوده است. احمدي نژاد آگاهانه يا ناآگاهانه ساختار و سازمان مديريت و توسعه مدرن كشور را به هم مي‌زد هر چند كه الگوي درست و حسابي و نيروهاي كارآمد براي طرحي جايگزين ندارد و جريان اصولگرا در اين مدت كوشيده است تا اسب چموش دولت نهم را در مسير درانداختن طرحي نو رام كند و جريان هاشمي مي‌كوشيد تا اين اسب چموش را پي كند تا قطار “سازندگي” همچنان به مسير خود ادامه دهد.

در اين بين نقشي ستودني رهبري در جهت مديريت فرآيند درانداختن طرحي نو متناسب با شاخصه هاي اسلامي-ايران، باعث تلنبار شدن كينه‌هاي زيادي در دل جريان هاشمي گرديده است.جريان مجمع روحانيون به دليل فاصله گرفتن از فضاي سنتي حوزه و نداشتن پشتوانه فكري قوي و تمركز بر فعاليتهاي سياسي در دوران زندگي حضرت امام و همچنين اندكي حس رقابت و شايد حسادت به رهبري جديد كه سابقه نزديكي به جريان مقابل، يعني جامعه روحانيت مبارز را داشت، فضايي را ايجاد كرد كه به انديشه‌ها و رفتارهاي انتقادي روي بياورد و طبيعي است كه اين رويه انتقادي اگر با پشتوانه فكري قوي همراه نگردد به بيراهه خواهد رفت خصوصاً اگر در بستر بي‌اخلاقي مديريتي و سياسي دوران سازندگي قرار گرفته باشد.

انتخابات سال 76 و به قدرت رسيدن خاتمي و تلاش جريان مجمع روحانيون براي حفظ اقتدار دولت در مقابل اعمال فشار جريان راست و حزب الله كه با رفتارهاي ضدديني و ضدانقلابي برخي جريانهاي مستقر در دولت خاتمي مخالف بودند، فضا را براي استحاله هر چه بيشتر مجمع روحانيون فراهم آورد.

اقتدار رهبري هم در سازماندهي جريانهاي راست و حزب الله كه كم‌كم به عنوان اصولگرا تغيير عنوان داده بودند و همچنين تلاش ايشان براي كنترل رفتارهاي غيرديني و غيرانقلابي دولت خاتمي انگيزه‌هاي رواني خوبي براي شكل‌گيري اين تلقي كه بالاخره “بايد فكري به حال رهبري كرد” مهيا ساخت. مجمع روحانيون هم ادامه دهنده رويكرد مديريتي- توسعه‌اي دولت سازندگي البته با تمركز بيشتر بر حوزه‌هاي فرهنگي و سياسي بود كه اين رويكرد بارها و بارها مورد انتقاد رهبري و در مواردي با برخورد مستقيم ايشان مواجه گرديد. مجمع روحانيون ارتباط فكري و سياسي و تشكيلاتي تنگاتنگي با جريان ليبرال دارد. جريان ليبرال به عنوان يك شاخه از جريان مدرن بعد از فروپاشي شوروي و اضمحلال چپ گرايي در سطح دنيا و داخل ايران و ظهور جريان روشنفكري ديني قدرت بسيار زيادي يافت و خيلي از جريانهاي چپ را هم در خود هضم كرد. افرادي همچون حجاريان، آقاجري و .. با سابقه چپ دهه شصت به ليبرالهاي دهه هفتاد تبديل شدند و شعارهايشان از تداوم انقلاب و استكبارستيزي و عدالتخواهي و … به آزاديخواهي و پيوستن به دهكده جهاني و اصلاحات تغيير يافت.اين جريان اعتقادي به انقلاب اسلامي و انديشه سياسي امام خميني و ولايت فقيه ندارد و اگر علقه‌اي هم به دين داشته باشد آن را حداقلي دانسته و به حوزه اخلاقيات و معنويت محدود مي‌كند و در فرآيند مديريت و توسعه كشور هم علم و تمدن مدرن را مطلوب و الگو و معيار مي‌شناسد و هرگونه نگاه انتقادي به فرهنگ، تمدن و علم مدرن را برخورد ايدوئولوژيك مي شمارد. مروري بر يادداشتهاي روزنامه شرق كه بر نقد “برخورد ايدوئولوژيك با علم” مي پرداخت نمونه اي از شواهد اين مدعاست.

تا همين اواخر تكليف ميرحسين موسوي به عنوان يك روشنفكر مسلمان چپ سابق، در طيف‌بنديهاي كنوني جامعه ايران مشخص نبود البته الآن هم ايشان و جريان همراه وي از انقلاب اسلامي و عدالت و استكبارستيزي و …دم مي‌زند ولي در عمل نشان داده است كه ظاهراً مسير روشنفكران راستگرا را طي مي‌كند و تقريباً‌ اعتقادي به انديشه سياسي امام خميني ندارد و با رويه دولتهاي سازندگي و اصلاحات (برخلاف سابقه مخالفت جدي با رويكردهاي فوق در دهه 60 )ديگر مخالفتي ندارد كه هيچ بلكه كاسه داغتر از آش هم شده و هرگونه تغيير اين رويكردها را هم غلط مي‌داند. جمع شدن افرادي چون حبيب‌ا.. پيمان،‌ محمدرضا تاجيك، محمود دولت‌آبادي و … كه هر كدام سابقه روشنفكري چپ و يا پست‌مدرن دارند حاكي از تولد جرياني جديد دارد كه با سابقه خود تفاوتهاي عمده‌اي دارد. هر چند در هويت جديد خود هنوز به بلوغ سياسي كافي نرسيده و عملاً ملعبه دست سه جريان قبل گرديده است و حيرتزده و حتي وحشت زده لحظه‌اي مي‌ايستد و اطراف را مي‌نگرد و لحظه‌اي بعد رم مي‌كند و به اطراف خود لطمه و خسارت مي‌زند. شدت خسارتهايي كه ميرحسين موسوي به انقلاب و نظام زد شايد بعد از دهه 60 نمونه ديگري نداشته باشد.

كسي منكر اشتباهات و خبط‌ها و تخلفات اجزاي حكومت مثل دولت نهم، صدا و سيما و .. در انتخابات دهم نيست. همانطور كه در دوره هاي قبلي هم از اين قبيل مشكلات داشته ايم ولي اگر اين فرض را بپذيريم كه سناريويي از پيش نوشته شده با هدف تحكيم نگاه مدرن در فرآيند مديريت و توسعه كشور و به زمين زدن تلاشهاي دوستداران «انقلاب اسلامي ايران» در جهت درانداختن طرحي مبتني بر آموزه‌هاي اسلام در حال اجرا بوده و تحديد اصل ولايت فقيه و مصداق فعلي آن يكي از اهداف استراتژيك آن به شمار مي‌آمده است آن وقت صورت مسأله تغيير زيادي خواهد كرد. شش ماه قبل از انتخابات از اجراي چنين سناريويي سخن گفته مي‌شد ولي هنوز سازوكار و مجريان و آرايش سياسي آن مشخص نبود. ولي شايد ديگر بتوان موارد فوق را شناسايي كرد. از اوايل دهه هشتاد مشخص شد كه گفتمان مدرنيزاسيون رمقي براي تداوم حيات در فضاي سياسي ايران را ندارد و از طرفي ديگر، گفتمان اصيل انقلاب اسلامي همچنان در اعماق قلب جامعه ايران جاي دارد و در صورت سازماندهي جريانهاي سالم اصولگرا فرصتي براي جريان‌هاي سياسي مدرن ايجاد نخواهد گرديد. از طرفي ديگر رفتارهاي بعضاً نادرست برخي از اصولگرايان از جمله احمدينژاد، برخی را بر اين پندار غلط رساند كه در جستجوي جرياني مومن و كارامد براي تداوم انقلاب اسلامي، ميرحسين موسوي همان كسي است كه به دنبالش بوديم!… ولي رفتارهاي قبل و بعد انتخابات ايشان براي همه دوستداران انقلاب اثبات كرد كه اين تلقي اشتباه بوده است.

انقلاب اسلامي بر دوش انسانهاي مؤمن تداوم خواهد يافت و جامعه ايران هر چقدر هم از مظاهر دنياي مدرن متأثر بشود هيچ وقت روح مدرن نخواهد يافت و جمهوري اسلامي هيچ وقت فروپاشي نخواهد كرد. فقط ممكن است كه به دليل فشارهاي داخلي و خارجي و يا اشتباهات غضنفرهاي داخلي ضعيف و ناكارآمد بگردد و اين همان چيزي است كه آرزوي شياطين عالم است.

فرآيند ريزش و رويش در انقلاب اسلامي همچنان فعال است و هر روز طلحه و زبيري مي ريزند و عبدالله ابن ابوبكرها مي رويند ما فقط بايد به فكر خود باشيم كه در كجاي اين فرآيند قرار داريم.

عزیز نجف پور آقابیگلو